تبليغاتX
بهار
 
خودم به خودم میگم تولد دیروزت مبارک مریم خانوم
نوشته شده توسط مريم در جمعه سی و یکم خرداد 1387 |
پلك نزن چشم تو جان من است
پلك زدنهاي تو جان كندن است
مثل نفس مي كشمت سوي خويش
حيف كه در آمدنت رفتن است
قصد نگاه تو به هم ريختن
مقصد دستان تو زخم تن است
اينكه زمينش زدي از اوج عشق
پيكره شيشه اي يك زن است
بين رسوخ تو وتسخيرمن
فاصله اي نيست دو پيراهن است
آه!كه ازشيوه عاشق كش ات
آخر افسانه ي من روشن است
وسعت آوازه ي تو زندگي است
لحظه پيدايش من مردن است

شاعر:زهرا بشری موحد

نوشته شده توسط مريم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 |
قم ـ کاشان ـ نطنز ـ اردستان ـ نائین ـ اردکان ـ میبد ـ اشکذر ـ یزد ـ مهریز ـ انار ـ رفسنجان ـ کرمان ـ ماهان ـ راین ـ جیرفت ـ کهنوج ـ بندر عباس ـ در گهان ـ قشم ـ داراب ـ فسا ـ سروستان ـ شیراز ـ مرو دشت ـ شهرضا ـ اصفهان ـ نطنز ـکاشان ـ قم

نوشته شده توسط مريم در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 |
زیاد وقت ندارم واسه حرف زدن

فقط اومدم سال نو رو تبریک بگم و برم دنبال کارام

چون قراره فردا بریم به یه سفر طولانی دور ایران!

یعنی فعلا مسیرمون یزد و کرمان و بندر عباس و قشمه

امیدوارم به شما هم خوش بگذره

سال نوتون مبارک

پیشاپیش میلاد پیامبر رو هم بهتون تبریک میگم

نوشته شده توسط مريم در جمعه دوم فروردین 1387 |
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعیست که جانها همه پروانه ی اوست

نوشته شده توسط مريم در شنبه بیست و نهم دی 1386 |

یه مدتی آپ نکردم کلی هم اتفاق افتاده که باید بگم.

اول که باید از کنسرت  احسان خواجه امیری بگم که پنجشنبه ی قبل رفتیم و البته مثل کنسرت لهراسبی هم به دلمون ننشست.به خصوص که یک بلیط اضافی داشتیم که هیچ جوره نتونستیم آبش کنیم و مجبور شدیم اون صندلی رو خالی نگهداریم و از دادن 20 تومان اضافی کلی بسوزیم!

اما جدا از این مسئله کلا حس کردم لهراسبی با جون و دل می خوند و خواجه امیری واسه رفع تکلیف...

زمانش هم کوتاهتر بود و بعد از 1.5 ساعت گفتن تشریف ببرین بیرون که سانس بعد می خوان بیان تو!

حالا با احتساب اینکه بلیط کنسرت لهراسبی 10 تومان بیشتر نبود میشه کاملا نتیجه گرفت به صرفه تر و بهتر بود!

اصلا از بعد این کنسرت من دیگه آهنگای خواجه امیریو گوش نکردم در حالی که قبلا روزی نبود که چند تاشو نذارم.

خوب بگذریم

دیروزم رفتیم یه برنامه ی جالب به مناسبت شب یلدا و عید قربان تو تالار چمران دانشکده فنی

مجری رضا رشید پور بود و مهمونها هم یکی امین تارخ که وقتی ما رسیدیم رفته بود,نفیسه روشن که اومد و کلی حرف زد,روزبه بمانی شاعر و خواننده تیتراژ شب شیشه ای که شعراش خیلی خیلی خوشگل بودند و دکتر آذر و دکتر رستگار که ما آخرای حرفاشون رسیدیم.خلاصه برنامه ی جالبی بود.یه قسمت خوب به اسم پذیرایی هم داشت که شیرینی دادن و آجیل

اما جالب این جاست که بعد این برنامه که اومدیم بیرون یه دفعه مهندس ایرج حسابی رو دیدیم که داره وسط دانشگاه راه میره!!

من و فاطمه هم رفتیم دنبالش و دیدیم رفت تو رجب بیگی

سرک کشیدیم و دیدیم کلی آدم اتو کشیده و کراوات زده که اکثرا بالای 70 سال می زدند اون تو نشستند.پرسیدیم گفتن بازخوانی واقعه 16 آذره

ما هم که پایه!

رفتیم نشستیم و از زبون شاهدان این واقعه جریان رو شنیدیم.

من که آخرش کلی شرمنده بودم که بعد 3 سال درس خوندن تو فنی تازه فهمیدم چرا 16 آذر رو کردن روز دانشجو...

تا حالا وقتی می شنیدم 16 آذر فقط یاد شلوغی های  این روز تو دانشگاه می افتادم که هرسال تکرار میشه و سرود یار دبستانی من که اصولا کاربرد زیادی داره تو دانشگاه تهران و حتی دیروز تو برنامه شب یلدا هم خونده شد!

امسالم که تو این روز پرهیجان خاتمی اومده بود دانشگاه و جمعیتی تو دانشگاه بودن که صحرای محشر رو جلوی چشم آدم می آوردن!

خوب من نمی خوام حرف سیاسی بزنم,بگذریم!

داشتم از شاهدان 16 آذر می گفتم که 8 تا پیرمرد بالای 70 سال بودند و نکته ی جالب برای من این بود که اون زمان جای اصطلاحات سال و ترم واژه کلاس رو به کار می بردن و مثلا مجری می گفت حالا از کلاس اولیا دعوت می کنیم بیان خاطراتشون رو بگن و بعد 4 تا پیرمرد می رفتن بالا!

خلاصه از زبون کلاس اولیها کلاس دومیها و کلاس چهارمیها جریان رو شنیدیم!

نکته ی جالب دیگه این که اون زمانها برای شروع و پایان کلاسها مثل مدرسه زنگ می زدن و دانشجوها نمره انضباط هم داشتن!

بعد از اینکه ساعت 8 از سالن اومدیم بیرون احساس می کردم دیدم نسبت به دانشگاه عوض شده و همش تو ذهنم اون روزی رو تصور می کردم که دانشجوهایی مثل من سر کلاس درس با تفنگ و سرباز رو به رو شدن و 3 تا از هم کلاسی هاشون رو از دست دادن...

روحشون شاد...

تا یادم نرفته بگم عیدتون مبارک و یلداتون هم مبارک

تولد مامانم هم که فرداشبه مبارک

                                        

نوشته شده توسط مريم در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 |
امروز امتحان انتقال حرارت دادم و بد هم دادم!در حالی که بقیه خوب دادن

علتش رو هم میخوام بندازم گردن دیروز که ساعتها وقت تلف کردم و البته خیلی خوش گذشت.

با فاطمه رفتم نقد و بررسی سریال اغما که اکثر بازیگراش هم اومده بودن از اون باحال تر اینکه علی لهراسبی اومده بود و کلی هم آهنگ خوند.از کنسرتش هم بیشتر حال داد چون خیلی نزدیک به سن بودیم.مجری هم امیر حسین مدرس بود و اون هم زنده آهنگ سریال عشق گمشده رو خوند.بازیگرایی هم که اومدن اینا بودن:امین تارخ ـ حامد کمیلی ـ ناصر ممدوح ـ ایرج نوذری ـ نفیسه روشن ـ غزاله جزایری(رز)

کارگردان هم که سیروس مقدم بود اومده بود.

خلاصه که به این وسیله تونستم وقتم رو از حدود ۱۲ ظهر تا ۷ شب تلف کنم و امتحانم رو گند بزنم.تازه فردا هم قرار بود امتحان مقاومت ۲ باشه که خدا رو شکر افتاد ۲۸ آذر.ولی شنبه و یکشنبه ی بعد ترمو۲  و سیالات ۲ دارم.دعا کنید برام

 

نوشته شده توسط مريم در سه شنبه ششم آذر 1386 |
از هفته ی دیگه من طی ۱۰ روز ۵ تا امتحان میان ترم خفن رو خواهم داد.عاجزانه ازتون التماس دعا دارم!

با این وجود دیروز من و فاطمه رفتیم سینما و فیلم توفیق اجباری رو دیدیم که دیدنش رو به همتون توصیه می کنم.هم خیلی بامزه اس هم بازیگرای مورد علاقم توش بودن هم از کارگردانش خوشم میاد هم بازیگراش...(انگار یه بار گفتم)خلاصه قشنگه دیگه...

دعا یادتون نره هااااااااااااااااا

راستی میلاد امام رضا هم مباااااااااارک

نوشته شده توسط مريم در شنبه بیست و ششم آبان 1386 |
تا حذف و اضافه انقدر حرص و جوش خوردم که واحد کم دارم و هیچی بهم نرسیده

ولی روز حذف و اضافه انقدر واحد برداشتم که الان خودمم توش موندم

کلاسای حل تمرینم که ۲ تا ۲ تا رو هم افتادن و باید قید چند تاشونو بزنم که از قضا مهم هم هستند

از شنبه ۸ صبح تا ۴ شنبه ۱ بعد از ظهر هم کلاس دارم و البته انقدر پررو هستم که بازم هر هفته برم خونه

راستی فردا فیلم روز سوم رو با حضور هنر پیشه هاش(باران کوثری و پوریا پور سرخ و حامد بهداد)تو دانشگاه نشون میدن و من و فاطمه هم که مثل همیشه پایه ی اینجور برنامه ها هستیم

راستی عید فطر دیروزتون هم مبارک و نماز روزه هاتون قبول

                    

نوشته شده توسط مريم در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 |
فردا شب با فرزانه و فاطمه میرم کنسرت علی لهراسبی

خیلی خیلی صداشو دوست دارم

پس فردا هم میریم شمال

همین

مختصر و مفید !!

نوشته شده توسط مريم در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 |

با همه ی لحن خوش آوائیم

دربه در کوچه ی تنهائیم

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله راکم کنی

محنت این قافله راکم کنی

کاش که همسایه ی ما میشدی

مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

.یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

.سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است

نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یارو مدد کار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما؟

جلو جلو عیدتون مبااااااااااااارک

نوشته شده توسط مريم در دوشنبه پنجم شهریور 1386 |

خیلی وقت بود که دل و دماغ نوشتن تو وبلاگم رو نداشتم حتی نشد بیام روز پدر رو تبریک بگم ولی امروز از زور تنهایی و افسردگی تصمیم گرفتم بیام چند کلمه ای بنویسم بلکه یه کم سرم گرم بشه و دلم آروم...

امروز صبح فاطمه زنگ زد و خبری داد که بدجوری حالم گرفته شد اخه قرار بود یکشنبه من و فاطمه بریم یه اردو برا دیدن بارش شهابی مقصد هم قصر بهرام بود ولی به دلیل نرسیدن به حد نصاب اردو کنسل شد و حال ما گرفته...

واقعا بهش احتیاج داشتم چون خیلی وقته تو خونه هستم و حسابی خسته شدم سرم رو به خوندن کتاب و یادگیری نرم افزار های مکانیک و کمک به مامانم تو کارهای خونه گرم کردم ولی احساس می کنم دارم دچار افسردگی میشم به خصوص امروز که...

غمگین غمگینم

بیتاب بیتابم 

بیدار بیدارم

امشب نمی خوابم...

انقدر دلم میخواست الان یه جای خاص باشم مثلا روبروی خونه ی خدا یا تو مسجد النبی یا حرم امام رضا...

اگه بشه سعی می کنم فردا صبح برم حرم بلکه یه کم آروم بشم...

خدایا تو که همیشه پیشمی ...

می دونم واسه با تو بودن لازم نیست هیچ جای خاصی باشم...

پناه می برم به خودت ...

نا امیدم نکن....

نوشته شده توسط مريم در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 |
خوب مثل اینکه قسمت شد و ما پس فردا میریم مشهد انشالله

خیلی خوشحالم چون این چند روزه حسابی حوصله ام سر رفته بود که البته دلیل اصلیش این بود که چهارشنبه ی قبل چشمم رو عمل لیزیک کردم و چند روزی مجبور بودم تو یه اتاق تاریک بشینم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم.ولی الان خدا رو شکر خوب شدم و تازه حس می کنم تابستون شروع شده! هنوزم نمی دونم میخوام چی کار کنم این تابستون رو.فعلا که به خاطر یک سری نمره هام که هفته ی پیش اومده حسابی دپرسمالبته خدا رو شکر که پاس شدن و این ترم نگران پاس شدن نبودم اصلا. ولی دیگه به ۱۲ هم راضی نبودم

نوشته شده توسط مريم در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 |

حسابی حالم گرفته است چون خیلی پشیمونم که نرفتم اردوی مشهد با دانشگاه .فاطمه و الهه دیروز رفتن و همین الان فهمیدم سما هم داره با دانشگاه خودشون امروز میره و البته...
کاشکی منم الان اونجا بودم.البته ما هم قراره 27 تیر خانوادگی  بریم اما به شرطی که حال مادر بزرگم بهتر بشه.بلیط قطار رو هم گرفتیم و 18 نفر هستیم ما و عمه هام و بچه هاشون.خدا کنه قسمت بشه بریم.

اما از این حرفا که بگذریم باید بگم عیدتون مبارک و به مادرهای عزیز و اول از همه به مامان خودم بگم روزتون مبارک.

امتحاناتم هم بالاخره با بدی هرچه تمام تر تمام شداما فکر کنم پاس میشن همشون!!!

دعا کنین امام رضا منم بطلبه

 

نوشته شده توسط مريم در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 |
اگه می بینید این روزا انقدر زلزله میشه به خاطر اینه که تولد من داشته نزدیک میشده و اونا تازه پیش لرزه بوده  زلزله ی اصلی امروزه که من متولد شدم

از امروز دیگه ۲۰ ساله شدم و خیلی حس خوبی نسبت به این موضوع دارم.احساس می کنم تولد ۲۰ سالگی با بقیه ی تولدا فرق داره

دیشبم یه جشن تولد مفصل داشتم که کلی مهمون توش بودن(من و فاطمه وخیلیهای دیگه که نام نمی برم(از نوع جن بودن احتمالا!!!!))

ولی خداییش کیکم خیلی خوشگل بود که فاطمه برام خریده بود و همین جا ازش تشکر می کنم

اینم عکس کیکمه:

                                                     

(خوب دروغ که حناق نیست!!!!)

 

نوشته شده توسط مريم در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 |
یه مدتی به خاطر کارها ی جشنمون نشد بیام سراغ وبلاگم.

از هفته ی بعد هم که امتحانات پایانی شروع میشه(افتتاحش روز تولدمه)و باز تا یه مدتی درگیرم.

واسه همین گفتم الان بیام یه ذره آپ کنم.

جشن سالیانه دانشکده مون که امسال برگزاریش با ما (یعنی ورودی های ۸۴)بود شنبه ی قبل به انجام رسید و خیلی خیلی هم  بهمون خوش گذشت.البته کلی از خوش گذرونی ها مربوط به قبل از جشن بود که صبح تا شب تو دانشکده مشغول کار بودیم.

راجع به بازی تاثیر گذار ترین ها هم که فرزانه ی عزیز دعوتم کرده باید بگم الان هیچی به ذهنم نمی رسه و راستش وقت فکر کردن هم ندارم.اگه شد بعد از امتحاناتم...

راستی امروز صبح من تنهایی رفتم سینما و فیلم پارک وی رو دیدم(حتما الان می گین  معلومه چقدر سرت شلوغه!ولی من اگه یه کاری به سرم بزنه باید انجام بدم حتما)فکر می کردم خیلی ترسناکه و واسه همین رفتم ولی اصلا ترسناک نبود فقط پر از خون و درگیری بود اون هم حدودا بعد از گذشت ۵۰ دقیقه از فیلم.فیلم های قبلی فریدون جیرانی رو خیلی بیشتر دوست داشتم مخصوصا قرمز رو.ولی پارک وی زیاد به دلم ننشست.

دیگه بهتره برم الان کلاسم شروع میشه ضمنا ۴شنبه ی آینده تولدمه گفتم زودتر بگم اگه کسی خواست کادو بگیره...

نوشته شده توسط مريم در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 |
 
والا موضوعی واسه آپ کردن ندارم فقط همین طوری اتفاقی میگم اگه کسی این روزا تولدشه مبارک باشه

ضمنا اینم بگم که ۵شنبه ما هم رفتیم نمایشگاه کتاب و چند تا کتاب فقط برای خالی نبودن عریضه خریدیم!!!

این روزا مشغول تدارک کارهای جشن سالیانه ی مکانیک در دانشکده مون هستیم که قراره ۱۲ خرداد برگزار بشه.همین الانم جلسه داریم و من دیگه باید برم.

نوشته شده توسط مريم در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 |
راستش یه مدتیه که هیچ موضوعی واسه آپ کردن ندارم.وقت امتحانات میان ترم هم هست و سرم حسابی شلوغه.دعا کنید برام که پس فردا امتحان مبانی برق دارم خیلی سخته

ولی الان داشتم میلمو چک می کردم که به یه شعر خوشگل واسه امام زمان بر خوردم دلم نیومد آپ نکنم و  نذارمش اینجا

این شعر رو آقای جلالی یکی از هم کلاسیام به گروپمون فرستاده بود.من که خیلی خوشم اومد:

قطعه گم شده اي از پر پرواز کم است
يازده بار شمرديم و يکي باز کم است

اين همه آب که جاريست نه اقيانوس است
  عرق شرم زمين است که سرباز کم است

نوشته شده توسط مريم در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 |
بالاخره يه موضوع پيدا كردم كه راجع بهش بنويسم.البته كاشكي پيدا نمي كردم

پريروز پام در رفت.الانم تو گچ و آتله

دليلشم اين بود كه همين طور كه از پله هاي دانشگاه پايين مي رفتم داشتم sms  مي نوشتم.در نتيجه 2 تا از پله ها رو نديدم و پام پيچ خورد.

اولش اصلا فكر نمي كردم چيز مهمي باشه آخه 1.5سال پيش هم تقريبا همين جوري شد و با پماد و اينا خوب شد.ولي اين بار عصرش رفتم خونه ي عمه م و گفتن بريم عكس بندازيم كه خيالمون راحت بشه .خلاصه كه رفتيم و با پاي گچ گرفته برگشتم.

خيلي سخته ولي بايد تا 10 روز تحملش كنم

امتحاناي ميان ترمم كم كم شروع ميشه و اين هفته سيالات اوليشه

يه مطلب ديگه هم بايد تو اين پست بگم

يكي از دوستان دوران دبيرستانم به اسم زهرا بشری موحد که شاعر خیلی خوبیه اين شعر زيبا رو گفته كه دلم مي خواد بذارمش اينجا.خودشم جديدا وبلاگ درست كرده كه با عنوان ساقیانه تو لينكام هست.يه سر بزنين.

این هم شعرش که البته برا سال تحویل گفته و با کمی تاخیر میذارم:

 

تحویل می شونداین سال ها به هم
تغییر می کنند این حال هابه هم
ما میوه های نارس این سال های نو
هر بار می رسیم ولی کالها به هم !

گاهی به عشق شهره می شویم ما
گاهی دگر به جنون سخره می شویم ما
در هفت سین این سالها ی نو
باز دیر می رسیم سفره می شویم ما!

ساعت به ساعت تحویل نزدیک می شود
محدوده مرگ و زندگی تفکیک می شود
فکری بکن ، سریعتر فرار کن
یک تیر از خشاب عمرشلیک می شود

تار های سال نو پود پود می شود
سرخی گونه های بهارکبودمی شود
این اولین بهارنیست که ما دیده ایم
مثل بقیه اسفندمی شود دود می شود!

امسال بیا جدید آغازکنیم
آهنگ تفاوتی بزرگ را سازکنیم
امسال برای اولین بار بیا
تقویم خود از سمت چپ اش بازکنیم !

نوشته شده توسط مريم در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 |
خنده ها خشکیده از درد شاخه ها پوسیده و زرد
قصه ها سرتا سری نیست
چشمهای مادران خیس
دختران در خاک مدفون
نخلها را ریشه در خون
آسمان سربی افق سرد
دشت بی ماه ، شهر بی مرد
ترس و تشویش در شبان تلخ این شهر
روز و خورشید با زمین شهر شب قهر
کوچه ها مردی ندارند
مردها صید شکارند
بر تن این خاک افشان، کاش باران ببارد
کاش باران از دل خاک ، شاخه ای از گل بر آرد
یک نفر از جنس خورشید ، در سیاه شب درخشید
یک نفر با بیرق نور ، شب چراغی گشت و تابید
غار تنها در تن کوه ، مرد تنها در تن غار
آسمان پایین تر از قبل ، لحظه ی موعود دیدار
در افق برقی درخشید
آسمان پایین تر آمد
بانگی از یک گوشه بر شد
اقرا اقرا ای محمد ای محمد

نوشته شده توسط مريم در جمعه هفدهم فروردین 1386 |
نمي دونم چرا اصلا حس و حال آپ كردن ندارم.(حالا انگار كسي اصرار كرده آپ كنم!!!)

يعني حرفم نمياد.

واسه همين حرفاي ديگرونو ميذارم.

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم
بـه صورت تو نـگاری ندیدم و نـشـنیدم
اگر چـه در طلبـت همعنان باد شـمالـم
بـه گرد سرو خرامان قامـتـت نرسیدم
امید در شـب زلفـت به روز عمر نبسـتـم
طـمـع بـه دور دهانـت ز کام دل بـبریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز لعـل باده فروشت چه عشوه‌ها کـه خریدم
ز غـمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گـشادی
ز غـصـه بر سر کویت چه بارها که کـشیدم
ز کوی یار بیار ای نـسیم صـبـح غـباری
کـه بوی خون دل ریش از آن تراب شـنیدم
گـناه چـشـم سیاه تو بود و گردن دلـخواه
کـه مـن چو آهوی وحـشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نـسیمی
کـه پرده بر دل خونین بـه بوی او بدریدم
بـه خاک پای تو سوگـند و نور دیده حافـظ
کـه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

نوشته شده توسط مريم در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 |
ديگه سال ۸۵ هم داره نفس هاي آخرش رو مي كشه و كم كم مي خواد از پيشمون بره

فكر كنم دلم واسش تنگ ميشه چون اتفاقاي قشنگ زيادي رو توش تجربه كردم.

ولي امشب يه خورده دلم گرفته آخه...

چون مي دونم هرچي حرف بزنم تلخ از آب در مياد مي خوام بقيه ي پست رو فقط عكس بذارم و يه شعر خوشگل:

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي زجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از مي كه ميبايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

سال نو تون مبارك                          

                                Norooz card

               Norooz

 

                       

       

                                                     

نوشته شده توسط مريم در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 |

امروز به طور اتفاقي ديدم تلويزيون داره زيارت بعيد حضرت رسول(ص) رو پخش مي كنه و مسجد النبي رو هم نشون ميده...

يه دفعه احساس كردم خيلي دلم واسه اونجا تنگ شده...

هر جايي از مسجد رو كه نشون ميداد دلم  پر ميزد واسش...

تا آخر اون برنامه نتونستم از جلوي تلويزيون تكون بخورم يا كانال عوض كنم.

از ته دلم آرزو كردم دوباره قسمتم بشه اونجا رو ببينم.

ولي وقتي اون 4 تا قبر غريب رو كنار هم نشون داد بدجوري دلم گرفت.هم واسه غربتشون هم واسه اينكه تا حالا نتونستم (يعني نذاشتن) از نزديكِ نزديك اون طور كه دلم مي خواد زيارتشون كنم.

رحلت رسول اكرم(ص) وشهادت امام حسن (ع) رو بهتون تسليت ميگم.

عکس پایینی رو هم خودم امسال گرفتم

التماس دعا...

                                       

نوشته شده توسط مريم در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 |
فردا تولد یک سالگی وبلاگمه

تبریک نمیگین؟

 

نوشته شده توسط مريم در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 |
خیلی خوشحالم که این روزها بیشتر کلاسها تعطیلن و می تونیم از الان خوش گذرونی رو شروع کنیم

امروز قراره با فاطمه برم سینما فیلم اخراجی ها

فردا هم آخرین کلاس امسالم تشکیل میشه و بعدش میرم خونه

مشهد هم جاتون خالی خیلی خوش گذشت حسابی دعا کردم.

یاد شماها هم بودم.

امشب هم که چهار شنبه سوریه مواظب خودتون باشین

البته می گن که بین علما اختلاف نظر ایجاد شده چهار شنبه سوری ۲۲ اسفنده یا ۲۹ اسفند

به همین خاطر هم ۲۲ اسفند را یوم الشک و از ۲۲ تا ۲۹ اسفند را هفته وحشت اعلام کردن!!

نوشته شده توسط مريم در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 |
پس فردا قراره برای بار سوم و آخر در سال ۸۵ برم اردو

مثل دو تا اردوی قبلی فاطمه همراهمه و این بار قراره بریم مشهد

سما دوستم می گفت فرستادمت تهران درس بخونی نه اینکه همش بری اردو

راست میگه  البته.ولی کیه که گوش کنه؟

این بار البته مشهده و فرق داره.امسال مشهد نرفتم اصلاْ...

چهارشنبه ۷.۵ صبح باید راه آهن باشیم تا انشا الله ۸ حرکت کنیم.

به یاد شما هم هستم.ولی هرکس می خواد به طور ویژه دعا کنم واسش تا قبل از رفتنم یه نظری بده

ضمنا فرزانه جان اصلا فکر نکن به خاطر تهدید تو آپ کردم.واسه سفرم بود

راستی یه چیزه دیگه من و فاطمه از هفته ی پیش داریم میریم کلاس تکواندو

مواظب خودتون باشین دیگه...

اگه نظر ندین...

 

 

نوشته شده توسط مريم در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 |
خبر آمد خبری در راه است…

سرخوش آن دل که از آن آگاه است…

شاید این جمعه بیاید شاید…

پرده از چهره گشاید شاید...

نوشته شده توسط مريم در جمعه چهارم اسفند 1385 |
خوب چون گفتن باید ایرانی باشیم به جای ولنتاین روز عشق ایرانی رو که البته دیروز بود بهتون تبریک می گم

اینم عکس ایرانی

                                    

نوشته شده توسط مريم در دوشنبه سی ام بهمن 1385 |
 
نوشته شده توسط مريم در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 |
 
رودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنا پیدا می کنند.کوه ها با قله ها و انسان ها با عشق فقط با عشق...

بار خدایا باشد که خانه ای نداشته باشم ...

باشد که لباس فاخری نداشته باشم...

باشد که دست و پایی نداشته باشم ...

اما نباشد هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد....

آمین...

نوشته شده توسط مريم در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 |